دل نوشته های یک خبرنگار

دسست بده فالت بگیرُم

 

 گاهی مجبور می شوی برای تهیه گزارش فیلم بازی کنی گاهی مجبور می شوی آنی نباشی که هستی وآنی بشوی که نیستی و این اجبار در عصر یک روز تابستانی دست داد .در کنار جوی آبی در یکی از خیابان های مرکزی شهر.

.... ونشستم کنار زنی که روی چانه اش را خالکوبی کرده بود. علامتی شبیه به بعلاوه یا شاید صلیبی که دسته پایینیش کمی بلندتر می نمود. زنی 5-44 ساله که شیارهای سفید روی صورت سیاه چرده اش توی ذوق می زد وشال توری رنگی اش را چند بار دور سرش با هنرمندی پیچیده بود.

-  بشین ،خسته ای ؟

... و این همان لحظه ای بود که دنبالش بودم.

-از سر کار می آیی یا آمدی خرید ؟

روبرویم روی  تابلو آبی رنگ نوشته بود :خیابان منوچهری و عده زیادی از زنان ودختران دنبال مارک های معروف لوازم آرایشی می گشتند .

 

-         دستت بده فالت ببینم (لطفأ ن را با ضمه بخوانید )

-         فال ؟

دست هایش نرم بود وسرخ .انگار که حنا را با شابلون روی دستهایش نقاشی کرده  باشند.

-         به دستم نگاه می کرد .به دستم نگاه می کردم .چشم هایش هی  دو دو می زد گاه به دست خط خطی من ، گاهی به چشمانم .

-         شانس نداری !این دستت را ببُر بنداز دور نمک نداره !می فهمی نمک نداره  .

-         از شوهرت خیر ندیدی ؟بچه داری! دوتا یا  شاید هم ...

     مکث .و دو دو زدن چشمان مشکی زن که با سرمه سیاهتر می نمود.

گفتم که دو تا ست و خندید .خندید و دندان های جرم گرفته اش بیرون ریخت .

-         خیلی سختی کشیدی !

دستم را محکمتر گرفت تا خطوط کج وماوجش را بهتر ببیند .

-    نُچ ، نُچ این همه خط می دونی چی میگن ؟میگن که دلت گرفته !میگن که دنبال یک جایی می گردی که تنهای تنها باشی ویک دل سیر گریه کنی !چی شده مگر ؟اما نترس من می دونم چکار کنی . دستانم کش می آمد ودرد موذیانه ای  می پیچید توی رگهام . زن نمی فهمید.

-         چند سالته ؟ من گفتم .

زن چشمان سیاهش را چرخاند و دور و برش را پایید. مردم به فکر خرید خودشان بودند دختری زیبا دست مادرش را می کشید. کمی دورتر پیرمردی فرتوت و مچاله بادکنک های بزرگ می فروخت .

-         چند سالم باشه خوبه ؟زن گفت .

-         شاید 35-30 من گفتم

-    چشمانش برق افتاد و تو گرگ ومیش هوا افتاد روی شیشه های بزرگ ویترین مغازه ای که مشتری نداشت وصاحبش با تکمه های موبایلش بازی می کرد شاید اس ام اس می داد .

-         چرا کار می کنی ؟این کار را از کجا یاد گرفتی ؟من گفتم .

-         سکوت و...

-         تو مفتشی ؟نکنه خبرنگاری ؟ زن گفت.

-         مکث.

-         چکاره ای ؟ زن گفت.

- خانه دارم . من گفتم . من دروغ گفتم .

-         ده دوازده سالی است  تهرانم، از بوشهرآمدم، از برازجان کوی شریعتی . زن گفت .

-    سه سال پیش بود انگار.این کار را از چند تا از دوستانم  یاد گرفتم از هر کدام چیزی! حرفی! درست هم می گویم قبول داری ؟زن کولی گفت .

-         آره خب خیلی هم بیراه نگفتی . من گفتم .

- اسمت چیه ؟تنهایی ؟

 

چادر رنگ ورو رفته اش را جمع کرد وشال توریش را مرتب. انگار که به خودش آمده باشد ونخواهد حرف بزند .

-         اصلأ چرا باهات حرف می زنم؟ اخم شیرینی صورتش را پوشاند.

-          مامور نباشی ؟زن سیاه چرده گفت .

سکوت بهترین راه بود .جواب هم  داد.  نه بابا مامور چی ؟

-    یه دختر دارم اسمش " مبینا"ست. پیش باباشه .طلاق گرفتم . مرد نبود معتاد بود .اما حالا میگن ترک کرده راستی معتادها می تونن ترک کنن؟من که فکر نکنم ولی خبر آوردن ترک کرده و شده این هوا ...

 دستانش را می گیرد دو طرف شانه های افتاده اش کف دستش خط ندارد یا دارد و زیر  حنای پر رنگش مخفی شده .

-    امروز دلم گرفته . از صبح گرفته بود . دوست دارم حرف بزنم پیشم  می مونی ؟ کار که نداری ؟کاش بلد بودی فالمو می گرفتی .زن گفت .

-         دلم هوای مبینا رو کرده خیلی وقته ندیدمش. گفتی بچه داری ؟ومنتظر جواب من نشد .

-         یعنی الان کجاست ؟داره  چکار می کنه ؟پاییز که بیاد میره مدرسه مادرش بمیره ...

-         .....

-         .....

-         خانوم فال می گیری ؟سرکتاب هم باز می کنی ؟دو زن با مانتوهای رنگی گفتند.

-         دارم میرم .نمی تونم .فردا میتونید بیایید ، همین جا نشستم .

-         مامان بیا بریم  این ها هم ناز می کنن .دختر جوانتر گفت .

-         .... بیا مگر نمی خواهی بدونی این خواستگارت راست می گه یا نه ؟

-     زن ها می ایستند وبه دهان زن چشم می دوزند .اما نمی دانند دل زن سیاه چرده برازجانی بد جوری گرفته و هیچ جادو ودعایی نمی تواند مبینا کوچولو را به او برگرداند....

 

 

- یا علی .دستش را می گذارد زمین وبا درد می ایستد .هوا کم کم تاریک می شود و زن نگران می شود نکند اتوبوس پیدا نکند ودیرش شود وبا هخم وتخم ومتلک های زن داداش روبرو شود .تاآخرهای  یافت آباد،نه، ابراهیم آباد یافت آباد خیلی راه است . تا دیر نشده باید عجله کند .فردا هم یک روز دیگری از روزهای خداست .کسی چه می داند،شاید فردا روز یکی از مبینا خبر بیاورد .کسی چه می داند.

    

 

 

 

   

 

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

+ ] یکشنبه هشتم شهریور 1388 ساعت 15:44نوشته زهره حاجیان |

َبختت بلنده

اصلأ باور نمی کنی که از ادبیات چیزی بداند وحس می کنی که زمانش را برای سر کار گذاشتن زنان ساده دل صرف  می کند.

اگر شما هم این فکر را می کنید سخت در اشتباهید چرا که "نازی جون "مرتب  در حال مطالعه است .از کتاب های روانشناسی گرفته -  که یک جورهایی لازمه کارش است –تا رمان های ایرانی وخارجی ودفتر های شعرو…

آنروز، یکی از روزهای ابری خدا بود و نازی جون – تا آمدن مشتری – غرق در مطالعه . همیشه دیدن افرادی که با وجود مشغله های زیاد کتاب می خوانند باعث ایجاد حس خوبی در اطرافیان می شود.موافقید؟

در گوشه سمت راست سالن چند زن ودختر زیر دستان خانم های بند انداز بال بال می زدند و کمی دورتر چند نفر "شینیون "می کردند ودختری  سوهان ناخنش را خش وخش می کشید روی ناخن های لاک زده اش واحساس خوش تیپی مفرط می کرد .سالن آرایش محله ما بزرگ است ومسئول آن از مرکز دوبی گواهینامه دارد وهمین کافی است که همیشه خدا جای سوزن انداختن  نداشته باشد .

مشتریان پر وپا قرص آرایش و یرایش دو به دو وچند نفری حرف می زنند وصدایشان در موزیک آرامی که از بلندگوهای سالن پخش می شود گم می شود که ناگهان صدای نازی جون همه را وادار به سکوت می کند :«وای وای، خدای من از این بهتر نمیشه .»

زنان ودختران به یکدیگر نگاه می کنند .

گوش کنید ، فقط جند لحظه دوست دارم در لذت این شعر شما هم شریک باشید و با صدای بلند می خواند :

"فهمید دارم حسرتی ،داغی ،غمی فهمید

از حجم اقیانوس دردم شبنمی فهمید

می گفت یک جایی دلم دنبال آهویی است

فال مرا فهمی نفهمی مبهمی فهمید

این کولی زیبا دو ماه از سال می آمد

وقتی که می آمد تمام کوچه می فهمید

او داشت هفده سال –یا کمتر – نمی دانم

می شد از آن رخسار زرد گندمی  فهمید

این بار هم وقتی که آمد شهر غوغا شد

این بار هم وقتی که آمد عالمی فهمید

"مو فالگیرُم اومدُم فالت بگیرُم …ها…"

فهمید دارم اضطرابی ،ماتمی ،فهمید

دستم به دستش دادم واز تب، تب سردم

بی آنکه هذیان بشنود از من کمی فهمید

"بختت بلنده…ها.. گُلو… چشمون دشمن کور

راز تونه گفتم پرینو آدمی فهمید "

هی گفت از هر در سخن ،از آب وآیینه

از مُهره مار وطلسم وهر چه می فهمید

با این همه او کولی خوبی نخواهد شد

هر چند از باران چشمم نم نمی فهمید

می خواند از آیینه  راز ماه را ،اما

یک عمر من آواره اش بودم نمی فهمید…

سکوت همه سالن را فرا گرفته بود چشمان نازی جون پر از اشکی بود که پایین نمی آمد با صدایی آرام گفت این شعراز آثار خوب محمد رضا رحمانیان است چطور بود؟صدای آرام تشویق فضا را پر کرد. شاید لحظه های سکوت نشانگرپرسه زدن مشتریان سالن در حال وهای شعر بود. شاید نازی بیشتر لذت میبرد شاید هم دختری که همچنان سوهان نرم را به ناخن هایش می کشید .  

 

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

+ ] یکشنبه هشتم شهریور 1388 ساعت 15:40نوشته زهره حاجیان |

 

هنوزچند روز مانده تا بنشینیم دور سفره هفت سین وبگوییم" یا مقلب القلوب و الابصار". هنوز چند روزی تا خیره شدن به عقربه های ثانیه شمار ساعت دیواری خانه هامانده تا دعاکنیم که خدا رحمی کند وحال مان را تبدیل کند به احسن الحال. هنوزچند روزی بین ما وروزهای دیدوبازدید هایی که کمرنگ ترشده مانده . هنوز اسفنداست وبازمادرها خانه را می تکانند وپدرها باز شانه خالی می کنند،دخترها درس خواندن را بهانه می کنند ودر دفترچه هایشان مدل

مانتو و لباس شان را می کشند وبرای جیب باباوکیف مادر نقشه ها دارند ومن همچنان نشسته ام وبهآرزوهایم فکر می کنم . به خیابانهای ناهمواری که روی سرم آوار می شود . به پله هایی که مانند متروهایی دهان باز کرده و شهروندان رامی بلعد ومرا پس می زند . به اتوبوس هایی که مرا نمی پذیرد. به بانک ها،بیمارستان ها،پاساژها و مراکز خریدی که مرا قبول نمی کنند.

هنوز اسفند است وچند روزی تاآمدن بهار مانده است و من نشسته ام کنار پنجره ای که شیشه هایش راباران می شوید .ومن فکر می کنم عید یعنی چه ؟

می نشینم کنار پنجره ای که باران شیشه هایش را می شویدچند تصویر از عیدرا

می نویسم : تصویر 1

عید یعنی یا مقلب القلوب والابصار،یعنی یا مدبراللیل ونهاریعنی خدایا حالمان را به بهتزین حال تبدیل کن ،عید یعنی چشم های خیره به ساعت ،یعنی ماهی قرمزی که می گویند"لحظه تحویل سال روی آب می آید"،عید یعنی صدای توپ سال نو،عید یعنی سبزکردن گندم وعدس و مالیدن خاک شیر دور کوزه گلی ،عید یعنی شکوفه کردن درخت سیب یعنی خندیدن گل های باغچه، عید یعنی تخم مرغ رنگ شده ،یعنی اسکناس تا نخورده لای کتاب، عید یعنی سبزی پلو با ماهی سفید،

تصویر2:

عید یعنی گران تر شدن قیمت اجناس،  عید یعنی گوشت کیلویی 8هزار و500 تومان ، عید یعنی برنج هندی و پاکستانی کیلویی3هزار تومان ، عید یعنی اجاره خانه ، یعنی امسال پول ندارم وشرمنده همه کسانی که نمی توانم برایشان عیدی بخرم ، عید یعنی واکس زدن به کفش های کهنه ،یعنی تعمیر کفش ها به دست افغانی سر کوچه ، عید یعنی من ،زن سرپرست خانوار یعنی مادرچیزی برای خودش نخرید تا بچه ها نو نوار شوند،ؤ حذف ماهی از سفره ب عید حذف سبزی از پلو، عید یعنی یک عدد تن ماهی هزارتومانی + 7تخم مرغ فرد اعلا، عید یعنی قرض های سال 87، عید یعنی نوشتن روز پرداخت وام روی تقویم سال نویعنی ...........

تصویر 3:

عید یعنی ساعت 11از خواب بیدار شدن ، عید یعنی کیف وکتاب ودفتر در خواب ناز، عید یعنی نشستن پای کامپیوتر و نوشتن مطلب در وبلاگ های مسابقه ای ، عید یعنی هر روز مدل بند کفش را عوض کردن، عید یعنی رفتن به خانه خاله و خوردن پسته و بادام وفندق پیاله ای آجیل ، یعنی ماندن 4عدد نخود چی ته پیاله، عید یعنی پوست نگرفتن پرتقال به علت بزرگی بیشتر به علت خجالت ، عید یعنی ترجیح دادن خیار به میوه های دیگر ، عید یعنی تصحیح برگه های فیزیک ، عید یعنی شمردن برگه های مانده کتاب فارسی

تصویر4:

عید یعنیبستری شدن مرد همسایه در بیمارستان، عید یعنی از صبح تا شب دربیمارستان بودن وبه دهان پزشکان نگاه کردن، عید یعنی هر روز بدتر شدن حال مرد، عید یعنی قرض روی قرض ، عید یعنی نذر والتماس به خدا برای شفا ، عید یعنی پهن کردن سفره ابوالفضل(ع)، عید یعنی سرسجاده گریستن، عید یعنیدنبال دارو ناصر خسرو را زیرو رو کردن، عید یعنی پشت اتاق عمل لحظه لحظه ضجه زدن، عید یعنی دهانی که از خوردن دارو تلخ می شود، عید یعنی صورتحساب سرسام آور بیمارستان ، عید یعنی .........

تصویر5:

عید یعنی جلوی مغازه ایستادن و برای صدمین بار قیمت ها را خواندن، عید یعنی دیدن مردمی که خرید می کنند،عید یعنی کفشی راروزها زیرنظرداشتن ونخریدن ،عید یعنی بستن ساک مسافرت، عید یعنی بلیط قطار، عید یعنی یک سال حسرت برای سفر مشهد، عید یعنی صدای نازک زنی که می گوید مسافران مشهد مقدس لطفا سوار شوند، عید یعنی دیدن گنبد حضرت رضا، عید یعنی درد دل وگریستن گوشه حرم، عید یعنی نرسیدن دست به ضریح و ضجه زدن، عید یعنی پرسه زدن در بازار رضا، عید یعنی نبات وزعفران و زرشک، عید یعنی صدای نقاره زنان حضرت رضا (ع)، عید یعنی کبوتران حرم، عید یعنی دانه ریختن به کبوتران، عید یعنی پنجره فولاد، عید یعنی بستن دسته ویلچر من به پنجره فولاد......................................                    

 

 

 

 

 

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

+ ] یکشنبه هشتم شهریور 1388 ساعت 15:37نوشته زهره حاجیان |

کوچه های باربک جنوب شهر وزنی با لباس های رنگی

 

یا :

 

 

آن زن با سیخ کباب و چاقو آمد

 

 

تا دیروز قصه فال وفالگیری، خلاصه می شد  در گذشتن زنی با لباس های رنگی – و گاه مندرس – در کوجه پس کوچه های شهر .

 تا دیروز وقتی مادر ،غمگین  وکلافه می شد ، دلش هوایی می شد ومرتب سراغ زن کولی را از همسایگان  می گرفت.

 غروب که می شد  تو گرگ ومیش هوا زن کولی می آمد و می نشست روی  پله جلوی در ومادر دستش را می گذاشت کف دست حنایی زن  و چشم  می دوخت به  دهانش وزن کولی شروع  می کرد به گفتن حرف هایی که هیچ منطق علمی نداشت و طفلکی مادر هی آه می کشید و به بخت خودش لعنت می فرستاد .

زن می گفت ،شانس نداری ،دستت نمک ندارد ،یک نفر که اول اسمش میم  دارد ،بدت را می خواهد و قصد دارد زندگیت را بهم بزند  و مادر با خودش  نام همه آنهایی  که اسمشان با میم شروع می شد را تکرار می کرد :مریم ،مهین ، معصومه یا شایدم ...

ممکنه مرد هم باشد ؟ مادر می پرسید و زن کولی با قدرت می گفت حتمأ، شاید ، و ذهن مادر پرمی شد از نام مردانی که می شناخت و  یک دفعه از سر خوشحالی فریاد می کشید درست مثل گراهام بل که فریاد زد یافتم ،یافتم  وزیر لب شروع می کرد به نک ونال و ناله و نفرین و....

یادش بخیر روزهای خوبی بود .مادر با همه همسایگانی که مثل او فکر می کردند حلقه می زدند دور زن کولی وبعد از گرفتن فال  و خوردن چای یا شربتی، الک ،سیخ کباب یا قندشکنی از زن می خریدند وبر می گشتند خانه تا تند وتند تا شوهر نیامده شام را حاضر کنند و زیر لب وغرولند کنان خط ونشان بکشند برای کسانی که ذهن شان را مشغول کرده و...

امروز فصه فال وفالگیری شکل وسیاق تازه ای گرفته .دیگر مادر هر چقدر هم بنشیند روی پله جلوی در ،زن کولی را نمی بیند . حالا زن کولی رفته ودر آپارتمان شیکی دفتر کار زده وپول پارو می کند .حالا زن کولی مادر من و مادر های کوچه های جنوب شهر را نمی شناسد . حالا فکر وذهن زن کولی پر شده از شکل وشمایل زنانی که با لباس وکفش های گران و اتومبیل های گرانتر ،می آیند و با وقت قبلی می نشینند روی مبل های راختی وچشم می دوزند به ساعت و با گوشی های همراهشان  بازی می کنند.

اینروزها ، فالگیر ها هم انواع واقسام مختلف دارند .از فالگیرهایی که با قهوه وتفاله چای فال می گیرند تا فالگیرهایی که پیشرفت کرده و روح احضار می کنند واز جن و پری برای گول زدن آدمها استفاده می کنند . بخت باز می کنند و سحر ودعا باطل می کنند وآینه بینی می کنند واجناس گمشده را به زعم خودشان پیدا می کنند ودزد را لو می دهند و الخ ....

فال بینی شاید کار درست وخوبی نباشد ولی گاهی که من ،تو و همه ما که دلمان می گیرد و از پس مشکلات مان به روش عقلانی ودر ست برنمی آییم ،دست به دامان کسانی می شویم که ممکن است قبولشان نداشته باشیم ولی باز می رویم و نامش را می گذاریم سرگرمی وتفنن ولی اگر انصاف بدهیم  تا مدتها حرف های خانوم یا آقای فالگیر فکرمان را مشغول می کند و راه گریزی پیدا نمی کنیم .با من موافقید؟     

 

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

+ ] یکشنبه هشتم شهریور 1388 ساعت 15:36نوشته زهره حاجیان |

دوروایت ازیک زن

 

تهران سال 1355 بیمارستان شهید اکبرآبادی

 

دست های بزرگ مرد روی شیشه های پنجره اتاق کشیده شد.طاقتش طاق شده بود وآنچه می شنید را نمی خواست باور کند.با خودش تکرار کرد حتما اشتباه شنیده ام امکان ندارد ...

صدای گریه نوزادان یک لحظه قطع نمی شد حالا چطور به زنش می گفت بعد از 12 سال انتظار صاحب دختری زیبا با پاهای ناتوان شده اند چطور می توانست به چشمان زن نگاه کند وآینده دخترکی با عصا را تصویر کند .ایستاد وهمه هوای اطراف را با افسوس به ریه اش فرستاد  باید تصمیم می گرفت .به صورت زن نگاه نمی کرد انگار که مقصر باشد با صدایی شبیه به زمزمه گفت :لیلا چشمت روشن دختر تپل مپل وخوشگلمون بالاخره اومد  نفس عمیقی کشید وچشمانش پر از اشک شد لبهای زن آشکارا می لرزید نمی دانست از خوشحالی است یا نگرانی :سالمه؟ دلش هوری ریخت ودستپاچه گفت :آره،آره خوب وسالم ونگاهش را از زن گرفت وبه برآمدن خورشید دوخت .

زن به زحمت از روی تحت بلند شد وآرام به شانه های مردانه مرد زد :از کی تا حالا؟ اشک هاتو از من پنهون می کنی؟

دل مرد بیقراری می کرد یعنی بگم ؟اما چطوری ؟اشک هایش را پاک کرد وآرام گفت :لیلا ..آخه ...میگن دخترمون ستاره ...

بغض امانش نداد وهای های گریست .زن مثل همیشه آرام بود دست هایش را به آسمان گرفت وزیر لب دعا کرد وگفت: خدا را شکر کن مرد. ستاره همیشه برای ما ستاره است حتی اگر یک پا نداشته باشه یادت نیست چند سال آرزوی آمدنش را داشتیم ؟

مرد احساس خفگی می کرد :یعنی تو می دانستی؟اما از کجا ؟کی گفت ؟خم شد سرش را کنار تخت زن گذاشت وزار گریست ...

 

تهران سال 1388 همایش تقدیر از نخبگان

 

مجری کنار نام هریک از نخبگان مکثی می کرد واز افتخارات او می گفت .شرکت کنندگان با دقت به رزومه نخبگان گوش می دادند .مجری خواند:اما نخبه پنجم این همایش کسی نیست جز "دکتر ستاره متقی "دکترای مهندسی پزشکی و... لیلا دیگرنمی شنید به ستاره نگاه کرد که قفل های بریس پای مصنوعی اش را محکم می کرد .

ستاره تندیس را گرفت وبه نشانه احترام خم شد صدای تشویق یک لحطه قطع نمی شد ایستاد وگفت :این تندیس بلورین مال من نیست من حق ندارم این نشان افتخار را دریافت کنم .تندیس ها ی بلورین و سیمرغ ها ی دنیا تعلق به مادرانی دارد که از من ستاره ،ستاره می سازند .

جایزه را روی زمین می گذارد وادامه می دهد من ستاره ام اما اگر مادر وپدرم نبودند همان جا همان روز خاموش می شدم . خاموش نشدم چون همین مادر حمایتم کرد سالها مرا روی دوش گرفت وبه مدرسه برد،روزها مرا از طبقات سازمان بهزیستی بالا وپایین برد تا پای مصنوعی ام را بگیرد شب ها نشست تا من آرام بخوابم پول های کارگری پدر را پس انداز کرد تا من به کلاس های کنکور بروم ،جزوه بخرم و...

امروز روز مادر است ومن این جایزه را به مادرم لیلا و لیلاهای سرزمینم  تقدیم می کنم که خورشید های  واقعی هستندو ما ستاره های کوچک اطرافشان ...همه دست می زدند .نه اشک می ریختند .اما لیلا سجده شکر کرده بود وخدای مهربان را می پرستید...همین.

 

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

+ ] یکشنبه هشتم شهریور 1388 ساعت 15:35نوشته زهره حاجیان |

هیچکی نمی تونه مثل من فال بگیره ؟

 

 

 

 

                       فال هم بود فال های قدیم . آنروزها فال خلاصه می شد در نگاه کردن به کف دست مردم کوچه بازار و امروز در دنیای علم وفناوری و سرعت ،فال بینی هم تغییر کرده واینترنتی شده . باور نمی کنید بیایید با هم انواع فال را مرور کنیم :

                      فال قران ، فال حافظ،فال فهوه ، فال تفاله چای ، فال اعداد و ارقام، فال تاروت ،فال پاسور (ورق)،فال شمع ،فال بوسه ،فال عشق ،فالگلبرگ ،فال نیمه ماه ، فال هفته،فال روز ،فال رمل ،فال ازدواج ،فال چوب ،فال انبیا، فال گل ،فال شیخ بهایی ،فال ابجد ،فال دوستی ،فال فصل ،فال شغل ،فال پرندگان ،فال هجا ،فال عطسه !!و ...

                     انواع طالع بینی هم عبارتند از طالع بینی هندی ،طالع بینی چینی ، طالع بینی مصری ، طالع بینی نوین ، طالع بینی شخصی ،طالع بینی ازدواج ،طالع بینی نیمه ماه ،طالع بینی شباهت اسم ، ستاره شناسی ،چهره شناسی ،عدد شناسی ،کف بینی ،طالع بینی خواب و...

 

 

                     اما آیا می دانید که در میان فال ها ،فال قهوه ،پاسور و تاروت بالاترین مشتری را دارد؟ یا بیشتر مردم حتی افراد تحصیلکرده و مدیران و روسای بلند پایه هم سراغ فالگیران و طالع بینان و افرادی که سرکتاب باز می کنند وروح احضار می کنند می روند ومشتریان پر وپا قرص آنها هستند ؟

                     آیا می دانید بر اساس آخرین اطلاعات گوگل ،بیش از 2 میلیون و 170 هزار صفحه وب در بخش فارسی در خدمات فالگیری وجود دارد که  انواع  فال را در اختیار کاربران قرار می دهد و همچنین در بعضی از سایت ها انواع  کتاب های طالع بینی  را به فروش می رسانند ؟

                    آیا می دانید عده ای از رمال ها و فالگیرهای امروزی فال تلفنی و اینترنتی می گیرند و هزینه فال  به حساب بانکی  دمال ها واریز می شود؟

 

                     چند می گیری فال بگیری؟

 

 

            - دعای گشایش کار هزار و500 تا 2 هزار تومان

             -  باطل کردن طلسم و جادو 100 هزار تومان

             - فال قهوه از 4 هزار تا 100 هزار تومان

              - فال ورق بین دو تا  30 هزار تومان

             - فال تفاله چای از 2 هزار تومان تا 50 هزار تومان

-                  - فال تاروت بین سه تا 50 هزار تومان

-                   -  فال بی چینگ از چهار تا 25 هزار تومان

           - تعبیر خواب از 5 هزار تومان تا 20 هزار تومان

-                   - سر کتاب بین هزار 500 تا 10 هزار تومان

          - گرفتن دعا  از 2 هزار تومان تا یک میلیون تومان

-               - دعای ترس و چشم زخم و2 هزار تومان

-                - دعای شکستن طلسم و جادو  500 هزار تومان

-                 - نرخ آیینه بینی  بسته به قیمت مال ربوده شده و با توافق طرفین تعیین می شود

-               - احضار حروفی  ارواح بین 10 تا 50 هزار تومان

          - احضار ارواح روی دیوار بین 20 تا 70 هزار تومان

         - احضار روح با نعلبکی از 5 تا 20 هزار تومان

-              - تسخیر جن بین 50 تا 200 هزار تومان

-              - گرفتن موکل جن و موکل آسمان از 100 هزار تومان تا  500 هزار تومان

         - کف بینی بین دو تا 20 هزار تومان

       - فال تلفنی بین 200 تا 500 تومان است که با توافق با شرکت مخابرات تهران با هر بار تماس تلفنی                                          این مبلغ به قبض تلفن متقاضی اضافه می شود .

کار شده در مجله جامعه

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

+ ] یکشنبه هشتم شهریور 1388 ساعت 15:34نوشته زهره حاجیان |

کاش خبرنگار بودم

 

1-نوشتن کار سختی است.سخت تر آنکه فکرش را بکنی .باید تمام فکر وذکرت پرداختن به موضوعی باشد که تصمیم داری بنویسی .باید برای مدتی هم که شده به چیزی فکر نکنی وتمام دغدغه ونگرانی هایت - که کم هم نیست –کنار بگذاری وعزمت را جزم کنی تا مطلبی را بنویسی ،خوب هم بنویسی که چهار نفر خواندند  لذت ببرند ،با غصه هایش آه بکشند،با شادی هایش بخندند وحتی با پشت صحنه های یک نوشته چند خطی اشک بریزند.

2- نوشتن کار سختی است ونوشتن از آدم های خاص سخت تر. - این موضوع را همکاران من بهتر و بیشتر حس می کنند –نوشتن خبر وگزارش های خبری کار سختی نیست .می توانی چند جمله را پس وپیش کنی وفرمول های نوشتن خبر را رعایت کنی وبشوی خبرنگار .

اما نوشتن گزارش آنهم از نوع گزارش هایی از اشخاص واماکن خاص کمی پیچیده تر می شود باید مراکز وآدم های ساکن آن را دوست داشته باشی،باید سالمندان بشوند جزیی از وجود تو تا بتوانی از دردشان را به تصویر بکشی ،باید معلول شوی تا درد آنها را ترسیم کنی ،باید مادر باشی تا درد کودکان بی مادری که در شیرخوارگاه ها دنبالت می دوند ومادر صدایت می کنند را بفهمی ، باید معلول شوی تا  حس یک معلول ذهنی که مدتها طول می کشد تا یک جمله را بیان کند وهی خودش را به در ودیوار می زند تا منظورش را برساند را بفهمی، باید دلت به اندازه جمعیت تمام معلولان ذهنی وجسمی حرکتی ونابینایان وناشنوایان جا داشته باشد ،تا بتوانی برایشان بنویسی ،باید جرأت  شیر داشته باشی و دل یک کبوتر تا درد بی بال پریدن آنها را به گوش مسئولان برسانی ،باید....

3-خبرنگاری کار خوبی است به شرطی که روی پول ومسائل مادی آن زیاد فکر نکنی وفقط برای کسب درآمد ننویسی هر چند که این روزها پول نه تنها کثیف نیست که موجودی قابل احترام است وحرمتش واجب!!! باید دلت را تا نکنی وگوشه ای در صندوقچه ای پنهان ، که وای نکند  گربه شاخش بزند  باید دست دلت را بگیری وبروی بنشینی کنار دل معلول ،جانباز ،خانواده شهید ،کارگر ،بنا ،کودک خیابانی ،دختران فراری ،زنان ویژه و... باید که درد آنها درد تو شود تا بتوانی چند خطی بنویسی ،باید که ....

4- خبرنگاری کار خوبی است من امروز یک معلولم ،یک نابینا یا ناشنوا ،من امروز در روز خبرنگار مادر یک –نه –دو نه- هزاران هزار شهیدم که در  جبهه های حق جنگیدند من امروز یک جانبازم سوار ویلچر یا  با یک عصای تاشوی سفید ،من امروز یک معلول ذهنی ام که با گذشت سی-چهل سال از عمرم تازه رنگ آبی  وزرد را تشخیص می دهم ولی هنوز نمی دانم اگر این دو رنگ مخلوط شود ،رنگ حاصله شبز می شود ،من امروز یک دختر فراری ام که از ترس شلاق های پدر به خیابان های گرم شهر پناه آورده ام ،من امروز....

5- من امروز در روز خبرنگار یک چیز را خوب می دانم و آن اینکه هنوز خبرنگار نیستم همین .

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

+ ] یکشنبه هشتم شهریور 1388 ساعت 15:32نوشته زهره حاجیان |