یادداشت من به مناسبت روز جهانی معلولان
زهره حاجیان| روزنامهنگار
اگر یادمان بود و باران گرفت، نگاهی به احساس گلها کنیم
پشت بعضی از درها هم دنیایی از تصویر پنهان است؛ تصاویری که افراد خاص جامعه رقم میزنند.
پیام نو| کار کردن در حوزه بهزیستی سخت اما عاشقانه است. این جمله را بارها و بارها گفتهاند و شنیدهایم و نوشتهایم، اما باید با گوشت و پوست خود لمس کنی.
پشت بعضی از کلمات یک دنیا حس قشنگ و واقعی پنهان شده. این کلمات قدرت دارند که انسانها را به فکر وادار کنند و دلها را بلرزانند؛ واژههایی مانند ایتام، همدردی، دلجویی، سالمندان، معلولان، کودکان بیسرپرست، معلولان ذهنی، پاتوقهای معتادان، فروش نوزادان و...
پشت بعضی از درها هم دنیایی از تصویر پنهان است؛ تصاویری که افراد خاص جامعه رقم میزنند و ما راویان درد این افراد هستیم. درهای کوچک و بزرگ مراکز نگهداری از سالمندان، معلولان ذهنی، بیماران روانی مزمن، مراکز نگهداری از کودکان معصوم بیسرپرست و بد سرپرست و ... تنها یکی از دروازههای ورود به این دنیای غریب و پر از تصویر هستند.
کار کردن و نوشتن در حوزه فعالیتهای بهزیستی و ارتباط گرفتن با جامعه هدف آن اتفاق خوشایندی است که همیشه و برای هرکس پیش نمیآید.
برای دیدن کودکان عقبافتاده ذهنی، معلولان جسمی حرکتی، اماسیها، سالمندان، شیرخواران و کودکان بیسرپرست باید دلی به بزرگی آنها داشته باشی. باید بتوانی در کنار بیماران روانی مزمن که تعداد زیادی ازآنها تحصیلات عالیه دارند در بیمارستان امینآباد و روزبه و ... بنشینی و به حرفهایشان دل بدهی.
باید آغوشت به اندازه تنهایی کودکان بیسرپرست باز باشد و بتوانی ساعتها کنارشان بنشینی، با آنها بازی کنی، روی پاهایت بخوابانی و نقش چند ساعته پدر یا مادرشان را بازی کنی.
باید بتوانی در کنار سالمندان کهریزک، هاشمینژاد، قدس و.... بنشینی و ساعتها به درد دل و شکوه و دلتنگیهایشان گوش کنی. شاید یکی از همان پیرزنها پیدا شود و دردهایش را در قالب بایاتیهای ترکی با صدایی خوش بخواند و آرام شود و تو بغض کنی.
باید بتوانی صورتهای چروکیده سالمندان را نوازش کنی و سنجاق زیر گلوی روسری مَلمَلشان را محکم کنی تا تکان نخورد و موهای سفیدشان را در هم و بر هم نکند.
باید تحمل داشته باشی و ساعتها بنشینی کنار معلولان ذهنی مرکز وردآورد و برای تلاش «لیلا» دختر 45 ساله مرکز که توانسته رنگ زرد را بشناسد و خانهای کج و کوله بکشد بایستی و دست بزنی.
باید بتوانی به مردان 40، 50 ساله مرکز توانبخشی تهران، بالاتر از پل صدر که تو را آشنا میپندارند و درخواست عکس بزرگ امام (ره) را دارند قول بدهی که وقتی دوباره به دیدارشان رفتی عکس امام در دستت باشد.
باید بتوانی چند ساعت در کنار مادریاران مرکز امام علی بنشینی و صدای قرچ قرچ استخوانهای زانو و ستون فقراتشان را بشنوی، از بس معلولان را بلند و کوتاه کردهاند کمر درد گرفتهاند و آرتروز امانشان را بریده است، اما دلشان هم نمیآید که شغل شان را عوض کنند از بس که به آنها عادت کردهاند.
باید بتوانی با پسر بچه سه، چهار ساله مرکز شبه خانواده، کودک شوی، باید با سالمندی که دست روزگار او را به آسایشگاه کشانده پیر شوی، باید با معلول ذهنی 40، 50 ساله مراکز که عقلش در حد کودک چهار، پنج ساله مانده دوست شوی و درخواستهایش که با گریه عنوان میکند را ببینی.
بهزیستی جای خوبی است. بهزیستی مکان وسیعی برای عشق ورزیدن است. باید خبرنگار حوزه بهزیستی باشی تا بدانی چه میگویم...
دلم میسوزد..