ديوانه اگر نمي شدم مي مردم ....
مركز امين آباد مرز ميان جنون و واقعيت است
ديوانه هايي كه از قفس نمي پرند
براي رسيدن به امين اباد كافي است درجاده ورامین و سه راه تقی آباد به سمت جاده امين آباد براني تاتصوير ديوارهاي بلند بیمارستان رازی ميان كاج هاي بلند محوطه بدود در چشمت و وادارت كند بايستي و به ساختماني خيره شوي كه تاريخ ساختش بر مي گردد به سال 1297 و با يك حساب سر انگشتي بفهمي كه 95 سال از عمر ساختمان مي گذرد.
امين آباد نام آشنايي است اگر نه براي همه كه براي عده اي كه روزگار با آنها نامهرباني كرده و براي مدتي يا براي هميشه به آنجا كشانده شان. مردان و زناني كه جامعه طردشان كرده و محكومند در اين حصار بلند بمانند و شرح پريشاني بگويند و كسي نشنود و هر از گاهي كسي مثل برود و ساعتي در دنيايي تنهايي و غريب آنها پرسه بزند .
شبيه به هم هستند
شبيه به هم هستند مهربان و صادق بي بهانه مي خندند ، گاهي به شدت عصبي شده و دعوا مي كنند و چند لحظه بعد يادشان مي رود ،مانند آدم هاي بيرون از اين حصار كينه به دل نمي گيرند و انتقامجو نيستند با يك لبخند آرام مي گيرند و با يك نخ سيگار دنيايشان عوض مي شود .
شبيه به هم اندبعضي شبيه « آقا مجيد ظروفچي جوبچي » كه با تقويم قديمي پدر كار مي كرد و روز دوشنبه برايش جمعه بود و جمعه ،جمعه آقاش بود و شنبه شنبه آقاش. برخي شبيه به غلام در فيلم مادر علي حاتمي ساده و بي پيرايه و عده اي شبيه به نمكي فيلم مسافران مهتاب معصوم و رو راست .
اما چه كسي مي داند كه در اين فضاي 106 هكتاري كه 20 بخش دارد و 1200 تخت بيش از 1400 بيمار رواني زندگي مي كنند و تقريبا براي همه آنها روياي بيرون رفتن از اينجا تبديل به آرزوي محال شده است .
چرا من تو و بسياري از ما غافل شده ايم كه جايي همين حوالي عده اي در بزرگترين آسايشگاه رواني خاور ميانه زندگي مي كنند و روزگار مي گذرانند و روزها را مي شمارند تا به جامعه برگردند و كنار خانواده هايشان يك زندگي عادي را تجربه كنند ؟
مجانيني كه عاقل تر از ما هستند
فرق چنداني نيست ميان نام بيماران رواني و مجانين . اينها شبيه همان آدم هاي معمولي هستند كه در گذشته كودكان با سنگ دنبالشان مي كردند و روزگاري سوژه فيلم هاي سينمايي مي شوند و امروز پشت حصارهاي بلند اين مركز روزها را به شب گره مي زنند.
مهدي از 4 سال پيش مهمان بخش مركز شده اما اگر از او بپرسي از كي اينجايي چند دقيقه اي توي چشمت براق مي شود و تا حس نكند كه از نگاهش معذب شده اي نگاهش را بر نمي گرداند و مي گويد :« اينها نمي دانند من از 20 روز پيش كه خواهرم مرا آورد و گفت 20 روز ديگر به دنبالم مي آيد اينجا هستم و انگشتانش را باز مي كند و مي گويد شما مي دانيد 40 روز يعني چي ؟ از اين 40 روز 20 روز گذشته و 20 روز مانده تا خواهرم سيما بيايد و مرا ببرد به خانه قديمي پدري مان در خيابان شاهپور . شما خيابان شاهپور را بلديد ؟»
در پرونده مهدي ثبت شده كه دانشجوي دانشكده علامه در رشته علوم سياسي بوده و پس از ديدن صحنه تصادف و جان دادن دوستش بيمار شده و پس از وخيم شدن اوضاع روحي اش به بيمارستان رواني خصوصي و پس از آن به اينجا منتقل شده است.
كمال اهل اهواز است و مي گويد ببين خانوووم اسم واقعي من سجادو است اما اين را تهراني ها نمي فهمند . مي گويد :« من سالمم و اصلا مشكلي ندارم اما چون خانواده اي ندارم نمي گذارند از اينجا بيرون بروم شما بياييد پرونده مرا بخوانيد مي بينيد كه نوشته كمال ... ديپلمه طبيعي از اهواز سالم است و چند تكه روزنامه كيهان سال گذشته را نشانم مي دهد و مي گويد بخواني به من حق مي دهي كه سالم هستم .
دوستان شرح پريشاني من گوش كنيد
كار كردن در آسايشگاه هاي رواني سخت است اين را همه مي پذيرند اما كساني بهتر متوجه مي شوند كه ساعت هاي عمرشان را در اينجا مي گذرانند و بهتر از آنها خانواده هاي آنان مي فهمند كه كار كردن با بيماران رواني چه تاثيري بر فكر و ذهن و احساسات آنها مي گذارد ؟
پرستار بخش مي گويد : «كار كردن با عده اي از بيماران سخت است بيماران سرطاني ، بيماران رواني و كودكان چرا كه اين گروه هم دردهاي زيادي دارند و هم به مرور تحملشان كم شده است من خودم اطلاع زيادي ندارم اما يكي از همكاران مي گفت در كشورهاي ديگر زمان خدمت تا بازنشستگي پرستاران بيمارستان هاي رواني 5 تا 10 است و بسته به درجه بندي بيماران و بيمارستان ها فرق مي كند اما در كشور ما اينطور نيست و پرستاران بيماران رواني مانند ديگر افراد بايد 30 سال خدمت كنند .»
راه بيفتي و به بخش هاي ديگر بروي صحنه هاي ديگري در انتظارت است . ديدن جمله اي كه درپرونده بيماران بستري در بخش 6 مي بيني وادارت مي كند بايستي و براي چند دقيقه هم كه شده چند بار جمله را مرور كني تا به عمق فاجعه پي ببري روي پرونده ها با خط درشت نوشته شده : براي نگهداري مادام العمر و اينها بيماراني هستند كه هيچ اميدي به بهبودي شان نيست و يا مجرمان دستگاه قضا هستند و نبايد در جامعه تردد كنند.
بيمارستان دو بخش كلي دارد : بخش فعال که بيماران پس از گرفتن خدمات درماني، مرخص مي شوند و بخش مزمن که حدود 600 بيمار دارد و براي آنها برگشت به خانه ممکن نيست چون يا محکوميت هاي قضايي دارند يا بي سرپرست هستند يا خانواده هاي شان توان نگهداري شان را ندارند.
در كنار اينها بيماراني هم هستند كه براي مدت طولاني در آسايشگاه مانده اند و به نوعي خانه زاد مركز شده اند يكي از پرستاران بخش مي گويد : بيشتر از نيمي از بيماران بستري در مركز مسن هستند و با بالا رفتن سن شان دچار بيماري ها و مشكلات جسمي مي شوند و بايد براي درمان آنها فكري شود و جون اين مركز براي درمان اختلالات رواني است بايد براي درمان مشكلات جسماني به بيرون ازمركز برده شوند كه نياز به هزينه هاي رفت و آمد درد كه هزينه بر است .
و چون بيشتر اينها خانواده اي ندارند و اگر دارند از عهده تامين هزينه ها بر نمي آيند مشكل زا مي شود .
اختلال رواني و مصرف مواد مخدر
نمي توان قطعي گفت كه بيشتر بيماران بخش هاي بيمارستان هاي امين آباد و بيمارستان روزبه از مواد صنعتي مانند شيشه استفاده كرده و دچار اختلالات رواني شده اند اما با يك حساب سر انگشتي و زماني كه بيشتر شان مي گويند كه مواد مخصوصا شيشه استفاده مي كردند مي توان اين واقعيت را فهميد.
پرستار بخش مي گويد :«در چند سال گذشته تعداد زيادي از بيماران سوءمصرف مواد مخدر داشته اند و بيشتر شان شيشه مي كشيده اند.»
از ديوانگان نترسيد
اين را كه مي نويسم ياد خودم در سال هاي دور مي افتم كه به شدت از افرادي كه برچسب ديوانه داشتند مي ترسيدم و از آنها به شدت فرار مي كردم اما اين سال ها كه با بيشتر آنها رودررو حرف زده ام ديگر ترسي ندارم حتي دوستشان دارم و ساعت ها كنارشان مي نشينم و از هر دري حرف مي زنيم هر چند حرف هايشان معقول نباشد و سير منطقي را دنبال نكند اما دنياي مجانين دنيايي متفاوت و عجيب زيباست .
شهاب شاعر است انصافا شعرهاي خوبي هم مي نويسد اما مهمترين دغدغه اش اين است كه مردم از او مي ترسند و ياد روزهاي ي مي كند كه فرمول هاي رياضي محض را روي ديوار هاي كوي و برزن مي نوشته و از مردم مي خواسته مانند يك شاگرد خوب پاي حرف هاي او بنشينند و به درس او گوش كنند .
مينا اما نظر ديگري دارد او مي گويد :«من از مردم مي ترسم آنها نرا اذيت مي كنند حتي چند بار مردي دست مرا گرفت و برد به خانمه اش و با من كار بد كرد. اين را مي گويد و زار زار گريه مي كند چون معتنقد است اگر برادر و پدرش اين راز را بدانند سرش را گوش تا گوش مي برند وراضي نمي شود مگر اينكه ما قول دهيم كه راز او را در دلمان نگهداريم .
روزهاو ساعت ها درآسايشگاه امين آباد دير مي گذرد دير و سنگين و ما مجبوريم برگرديم و گزارشمان را بنويسيم .
دلم میسوزد..