کدام گوری میخواستم بروم؟
آن جا یک قهوه خانه بود.
اما ننشستیم به نوشیدن دو تا استکان چای.
چرا؟
دنیا خراب می شد اگر دقایقی آن جا مینشستیم
و نفری یک استکان چای میخوردیم؟
عجله،
همیشه عجله...
کدام گوری میخواستم بروم؟
من به بهانه رسیدن به زندگی،
همیشه زندگی را کشته ام...
محمود جااااان دولت آبادی /روزگار سپری شده مردم سالخورده
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر ۱۳۹۶ ساعت 17:18 توسط زهره حاجیان
|
دلم میسوزد..